تبليغاتX
...
دوشنبه 24 دی1386

دخترک نیمه های شب از خواب بیدار شد . پتو رو کنار کشید و روی تخت نشست . نگاهی به دور و برش کرد و از جایش بلند شد . یک لیوان بزرگ قهوه داغ و تلخ درست کرد . پرده ی اتاق رو کنار زد  و صندلی بزرگ قدیمی یادگار پدربزرگشو کشید جلوی پنجره . لیوانشو گرفت دستش و لم داد روی صندلی . پاهای روی هم انداختشو گذاشت لبه پنجره و به امید دیدن طلوع خورشید ساعت ها به آن سوی پنجره نگاه کرد . اما خورشید هیچگاه طلوع نکرد ...

 

 پ ن : از هر شب با یکی خوابیدن خسته شدم      

 از این همه تنوع خسته شدم  

 می خوام چند شب متوالی رو با یه نفر بخوابم  

                                                  

+ |
یکشنبه 16 دی1386
این روزها ساعت ها زیر آب جوش می ایستم تا شاید برای چند لحظه گرمی تنش رو به یاد بیارم .

                                                

+ |
پنجشنبه 6 دی1386

این روزها حس ششمان بیش از هر حس دیگری در بدنمان کار می کند

این روزها گمان می کنیم مرده ایم

این روزها حتی باران هم دیگر خیسمان نمی کند

این روزها دیگر عشق را هم نمی خواهیم

این روزها ابریست

این روزها دلمان گریه می خواهد

این روزها دلمان فریاد می خواهد

این روزها تولدمان هم یادمان نمی آید

این روزها حتی بغض بلبلان هم نمی شکند

این روزها مرغ عشق ها را در قفس ها تنها می گذارند

این روزها جوی آب را نمی بینیم ، دنبال خدا می گردیم

این روزها دلمان فیلم های سیاه سفید ایرانی می خواهد

این روزها گاه از خودمان بدمان می آید

این روزها بچه می شویم

این روزها سفر می خواهیم به ناکجا

این روزها لاله هم دیگر قرمز نیست

این روزها باک مان نیست گاه تن فروشی می کنیم

این روزها دلمان حبس ابد می خواهد

این روزها حافظ هم فالمان را بد می زند

این روزها پشت هر دیوار سایه ای نشسته است

این روزها دلمان دم سحر می خواهد

این روزها دلمان گناه می خواهد

این روزها بعضی ها مان از ایرانی بودن خود خجلیم

 

+ |