دخترک نیمه های شب از خواب بیدار شد . پتو رو کنار کشید و روی تخت نشست . نگاهی به دور و برش کرد و از جایش بلند شد . یک لیوان بزرگ قهوه داغ و تلخ درست کرد . پرده ی اتاق رو کنار زد و صندلی بزرگ قدیمی یادگار پدربزرگشو کشید جلوی پنجره . لیوانشو گرفت دستش و لم داد روی صندلی . پاهای روی هم انداختشو گذاشت لبه پنجره و به امید دیدن طلوع خورشید ساعت ها به آن سوی پنجره نگاه کرد . اما خورشید هیچگاه طلوع نکرد ...
پ ن : از هر شب با یکی خوابیدن خسته شدم
از این همه تنوع خسته شدم
می خوام چند شب متوالی رو با یه نفر بخوابم