چند وقتی ست به خدا سر نزده ام
خانه اش را عوض کرده است
دیگر در محله ما نیست
تلفنش را هم ندارم
بی خبر رفت
بی خداحافظی
مثل غریبه ها
انگار که هیچ وقت همدیگر را نمی شناختیم
چند وقتی ست به خدا سر نزده ام
خانه اش را عوض کرده است
دیگر در محله ما نیست
تلفنش را هم ندارم
بی خبر رفت
بی خداحافظی
مثل غریبه ها
انگار که هیچ وقت همدیگر را نمی شناختیم
یه خانم خیلی خوشگل و خوش تیپ و با کلاس داره از اون دور میاد.کاشکی می تونستم توجه اونو به خودم جلب کنم .یعنی میشه وقتی از جلوم رد میشه به من نگاه کنه ،حتی زیر چشمی، فقط منو ببینه.
نه،اون رد شد .انگار نه انگار که من اونجا بودم ؛دور و دورتر شد.
.
.
یه آقای میانسال داره از همون سمت میاد. قیافش خیلی مهربونه،شبیه معلماست.
اما اونم به سادگی رد شد و هیچ توجهی به من نکرد.
.
.
از میون اون آدما یه خانم بیشتر از همه توجه منو به خودش جلب می کنه.دست پسرشو که فک می کنم هم سن وسال من باشه گرفته و داره میبره مدرسه. آخ که چقدر چهرش منو یاد خدا بیامرز مادرم میندازه.دلم خیلی براش تنگ شده ، آخ که چقدر دوست داشتم بود و منو درآغوش می گرفت.
اما اونم بدون اینکه توجهی به من بکنه ....
.
.
.
دیگه داشتم نا امید میشدم.غرق در افکار خودم بودم که ناگهان متوجه حضور یه پسرک پلاستیک فروش جلوی خودم شدم. یه عالمه پلاستیک سیاه به دستش آویزون بود.چند لحظه نگام کرد و بعد یه قدم به سمت من برداشت و پاشو گذاشت روی ترازو.
خدای بزرگ شکرت.خیلی گرسنه بودم.