چند ماهی میشد که هر روز صبح تو مسیر رفتن تو اتوبوس می دیدمش
گاه و بی گاه سرم رو برای دیدن صورت زیبای اون می چرخوندم و اونو می دیدم که با اون چشمای قشنگش به من خیره شده ؛ و لبخندی که همیشه رو لباش بود ، بعدش زود سرم رو از خجالت پایین می انداختم و چند لحظه بعد دوباره ....
امروز صبح تصمیم گرفتم ایستگاه همیشگی پیاده نشم
صبر کردم تا ایستگاهی که اون پیاده میشه منم پیاده بشم
بالاخره رسیدیم
سرم رو برگردوندم که ببینم همین ایستگاه پیاده میشه یا نه
آره خودش بود ، همین ایستگاه بود
ولی دیگه این فقط من بودم که به اون خیره شده بودم وقتی که عصای سفیدش رو از تو کیفش بیرون می کشید.
